X
تبلیغات
شهیدباقری

شهیدباقری

التماس شهادت ... اللٌهم الجعل مماتی شهادة فی سبیلک

معرفی کتاب

وقتی که جلد اول (فرهنگ جبهه ) در اومد؛طبعا به طور عادی مانند بقیه منشوراتی که پیش من می آورندنشستم آن را خواندم.این کتاب از پس من را جذب کرد ,تا آخرش خواندم؛بعد دیدم این کافی نیست ,به خانه بردم وگفتم همه بنشینیداین کتاب را بخوانید!گفتم این کتاب اصلا باید در فضای خانه ها باشد وهمه باید آن را همیشه داشته باشند  به دست من میرسد .

این (حنابندان) آقای قدمی عجب کتاب خوبی است.این کتاب چقدر خوب نوشته شده است.

چه قدر این کتاب «فرمانده من»عالی است وچقدر مرا منقلب و متاثر کرد.

من نمی خواهم به بچه ها خیلی رمان وکتاب معرفی کنم ,حالا ممکن است اسم مولفش را بگویم.مثلا یک نویسنده معروف فرانسوی هست به نام «میشل زواکو»که کتاب های زیادی داردمن اغلب رمان های اور ا در دوران جوانی خواندم یا نویسنده معروف فرانسوی به نام «ویکتور هوگو»که من کتاب(بینوایان) او را اولین بار در همان دوران نوجوانی از کتابخانه آستان قدس گرفتم و خواندم.

(آیت الله خامنه ای)

منبع:کتاب باید هلو باشد



برچسب‌ها: فرهنگ جبهه, حنا بندان, معرفی کتاب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 22:49  توسط علیرضا ایزدی فر  | 

خاکی تر از خاک

در بحبوحه انقلاب و فعالیت های انقلابی اش هنگام ورود امام راحل عازم تهران شد و موفق به دیدار امام گشت.

مبارزات مسلحانه او در کنار همرزمانش خواب را از عناصر ضد انقلاب در کردستان ربود و با شروع سال های دفاع مقدس راهی جبهه جنوب شد...

بسیاری از سرداران شهید فارس و سرداران فعال رده های سپاه،هستی و وجود و هدایت خود را مدیون این سردار زهرایی اند.

سرداری که نفس کشیدنش به عشق حضرت حضرت زهرا(س) بود،چه در حال جهاد و چه در لحظات جراحت چشمانش و چه آن زمانی که تک تک سلول های بدنش نشان از شیمیایی شدنش بود...

از او همین و بس که مقام معظم رهبری درباره اش فرمودند:

«من یقین دارم که ایشان در عالم بیداری،با حضرت زهرا(س)ملاقات و مراوده داشته اند...»

* خیلی خاکی و بی ادعا بود،انگار که نه انگار فرمانده گردان امام رضا(ع)است. با بچه ها بودن رو حلاوت و شیرینی می دانست و صمیمانه باهاشون صحبت می کرد،نه مثل یک فرمانده.بلکه مثل دوتا رفیق.... و با تمام وجود آیه«ان اکرمکم عندا...»رو حس می کرد.حتی خیلی وقت ها می نشست و به درد دل بچه ها گوش می داد.

خیلی به اخلاق اهمیت می داد و شوخی بی جا نمی کرد.یادم هست سال 61 در تیپ امام سجاد(ع)در چادر و با بچه ها نشسته بودیم و بحث ازدواج یکی از بچه ها بود،یکی به شوخی یه مطلبی پراند و سریعا شهید اسلامی نسب واکنش نشون داد و گفت فلانی این شوخی ها،توی روحت اثر می گذاره،حواست باشه...

* گاهی اوقات اهل الافی بودم اما وقتی محمد به صورتم نگاه می کرد از شدت حیا سرم رو پایین می انداختم چون اون همیشه برای ثانیه هاش هم برنامه ریزی داشت،دیگه برامون شده بود الگو.

همیشه در تکاپو بود،بعید بود تو چادر و سنگر باشه،چرا که از نشستن و استراحت بی زار بود،دائم در رفت و آمد و راه اندازی کارها،مخصوصا کارهای بچه بسیجی ها و یا درگیر برنامه های عملیات بود.نگاهش که می کردیم چهره اش پر از خاک بود و سورتش سوخته،بدنی لاغر اما پرثلابت و چابک و منظم و دقیق.

دقیق نمی دونستیم که کی می خوابه، سال 63 بود، شب وقتی می خواستیم از حضیر که محل استقرار نیرو های لشکر فجر بود،به اهواز بیایم،شهید اسلامی نسب خیلی خسته بود گفت: من عقب ماشین دراز می کشم.هر از گاهی از تو آینه نگاه می کردم و حدس زدم که دیگه الان خواب باشه،اما در بین راه در جاده اهواز بودیم که شهید اسلامی نسب تذکرات رانندگی رو بهم داد (ظاهرا او از من بیدارتر بود) و وقتی بهش گفتم سرعت ماشین 80تاست گفت:خوبه.سعی کن رعایت احتیاط رو بکنی!با خودم گفتم:الان با این خستگی هم فکر رعایت قانون و مقرراته...

* یکی از بچه های گردان بود،اومد و به آقا محمد گفت که شلوارم پاره شده و...

خلاصه این که شلوار نو می خواست و نمی دونست که نیست .آقا محمد بهش گفت:فلانی برو شلوار شخصیت رو بپوش و این شلوار کهنه و پاره رو بیار.بسیجی وقتی رفت و برگشت،آقای اسلامی نسب پشت پرده شلواری که پاش بود رو درآورد و شلوار کهنه رو پوشید و شلوار خودش رو به بسیجی داد و او هم خوشحال شد و رفت...

چند دقیقه بعد مسئول تدارکات لشکر اومد و دید آقای اسلامی نسب که فرمانده گردان هم هست،با شلواره پاره و کهنه مشغول انجام کارهاست.رفت و یه شلوار نو آورد و داد به ایشان.اما دریغ از اینکه مدتی بعد یه بسیجی دیگر اومد و او هم با این فکر که شلوار نو تو چادر هست،تقاضای شلوار نو کرد.اقا محمد هم دوباره همون برنامه دفعه قبل رو تکرار کرد و شلوار خودش رو که حالا نو شده بود را داد و شلوار پاره پوشید،اما دوباره مسئول تدارکات لشکر به چادر اومد و دید شلوار نو پاش نیست... خیلی خودمونی بگم،دلش رو به مادیات دنیا نمی بست...

توی یکی از عملیات ها از ناحیه چشم مجروح شد.پزشک ها هم خیلی امیدی برای عمل چشماش نداشتند و خیلی ناراحت شده بود از این که عملا کاری از دستش بر نمی اومد.به پزشک ها که خیلی به عمل امید نداشتند و احتمال نابینایی کامل رو می دادند گیر داد که عمل کنید،بقیش با من.فقط با ذکر حضرت زهرا(س)شروع کنید. اون ها هم عملش کردند.

بعد از عمل همه حاج و واج مونده بودند:عمل با موفقیت و با رمز یا زهرا(س) انجام شده بود و محمد دوباره می دید...

* سردار شهید محمد اسلامی نسب انس و الفت خاصی با بی بی خانم زهرا(س) داشت.قبل از عملیات کربلا4 به حاج کاظم محمدی گفته بود که قبل از حرکت روضه حضرت زهرا بخونه و حسابی بچه ها صفا کردند.می گفت:«محال می دانم که این خانم ما را شرمنده کند...»

اشکش جاری می شد،تو حال خودش نبود و وقتی گردان حرکت کرد می دونست که داره شهید میشه و به من اشاره کرد سید من دارم می رم و شما فلان طور عمل کن و خدا حافظی کرد.بعد از عملیات کربلای 4 جنازه محمد رو بعد از 15 روز سالم و تازه پیدا کرده بودیم.مونده بودم که اون آخرین خاحافظی ما بود و این جمله اش که:

«محال می دانم که این خانم ما را شرمنده کند...

منبع:هفته نامه 1357


برچسب‌ها: اسلامی نسب, شهید, خاکی, فارس, لشکر فجر
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 23:49  توسط علیرضا ایزدی فر  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 1:20  توسط حسین راستگو  | 

خا طره ای از  شهادت علی اکبر


بعد از پایان عملیات والفجر 8 ، نتوانستند او را شناسایی کنند .


تلفنی  با  مادرش  تماس  گرفته  بودند  تا یک  نشانه ای برای


شناسایی علی اکبر بگیرند.


گفته بود :


_ روی کمرش یه خال هست، همون نشونیش باشه.


بچه ها پشت تلفن گریه شون گرفته بود که جنازه از کمر به


بالا ندارد!


  به کف پاهای جنازه که  نگاه کردم او را شناختم، خود حاج


علی بود!


توی والفجر 8 از اول پاهاش رو برهنه کرده بود. نخلستان های


اروند پر از خار و سنگ بود، همن موقع بهش گفته بودم:


_ چرا پاهات رو برهنه کردی؟


_گفت : " کربلا منطقه ای است که حتما باید با پاهای برهنه


بری زیارت امام حسین (ع)، پا باید برهنه باشه ... ."


آن موقع حرفهایش را درست نفهمیده بودم.


 اما بعد از شهادتش یک لقب براش انتخاب کرده بودند :


                                     " سردار  پا برهنه  جنگ "


                                    " به نقل از همرزم شهید"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 0:19  توسط حسین راستگو  | 

فرزند سردار شهید عبدالحسین برونسی در گفتگو با رجانیوز + وصیت نامه شهید پس از آشنایی با آقای خامنه ای




پلاك هويت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبيك يا خمينی و لباس بادگير خاكی منقوش به آرم سپاه یادگاری هایی بود که به همراه پیکر مطهر شهید عبدالحسین برونسی غریبانه در شرق دجله به امانت مانده بود تا امسال این شاگرد حقیقی مکتب نینوا به سرزمین مادری بازگردد و به ندای «اين عمار» مقام معظم رهبری را لبيك گوید.پیکرش را که آوردند عاشورایی در سالروز شهادت مظلومه تاریخ در مشهد برپا شد، نمایی از عکسش بر دستان مردم خودنمایی می کرد؛ آری چهره اش غرق در قهقهه مستانه بود و حكايت از عند ربهم يرزقون داشت. صدای بال و پر زدن كبوتران حرم امام رضا(ع) به گوش می رسید، سردار رشید اسلام عبدالحسین برونسی در میان حزن و اندوه و شیون انبوه عزاداران مشهدی بر بال فرشتگان از شهر مشهد تا بهشت مشایعت شد، انتظار زمین برای آغوش گرفتن جسم یکی از پرستوان آسمان شهادت به پایان رسید و شهید برونسی در بهشت رضا به خاک سپرده شد.پيكر شهيد برونسی در عمليات ويژه ‌ای در شرق دجله پس از 27 سال كشف شده و در وعده ای عاشقانه به پابوس امام رضا(ع) آمد، بازگشت پیکر شهید برونسی به خراسان رضوی، دهه فاطمیه امسال را عاشورایی کرد.اما این پایان راه نیست چرا که عملیات بدر و شهادت تو نامت را هماره بر سينه كش تاريخ ماندگار کرده و پيامت بر پيشانی بند اعصار، جاودانه خواهد ماند و هيچگاه غبار فراموشي ردپای تو را از ذهن‌ ها محو نخواهد كرد. به قول سيد شهیدان اهل قلم : "در عالم رازی است كه جز به بهای خون فاش نمی شود".
آنچه می خوانید حاصل گفتگوی رجانیوز با مهدی برونسی، فرزند دوم شهید برونسی پیرامون خصوصیات اخلاقی و رفتاری این شهید بزرگوار و همچنین مسائلی که بعد از بازگشت شهید مطرح شد:


می گفت می خواهم شما را خمینی بار بیاورم

اهمیت شیهد برونسی به نماز و قرآن تا جایی بود که از همان سن خردسالی من و خواهر و برادرانم را به یادگیری قرآن و خواندن نماز تشویق می کرد، در خاطرم هست هنگامی که پدر از جبهه برای بازدید خانواده به خانه بازمی گشت بچه ها را دور خود جمع می کرد و می گفت می خواهم شما را خمینی بار بیاورم و  به ما آموزش قرآن و نماز می داد، آن زمان من 10 ساله بودم و بسیار بازیگوشی می کردم، یکروز پدر بعد از آموزش قرآن از ما خواست تا آن را بخوانیم، همه قرآن را خواندند اما بازیگوشی مانع شده بود تا من بتوانم آن را یاد بگیریم، آنروز شهید برونسی گفت امروز نباید ناهار بخوری تا خیلی خوب قرآن را یاد بگیری، من هم قبول کردم. بعد از ظهر آنروز پدرم قبل از رفتن به جبهه به من گفت مهدی جان اگر قول بدهی نماز خواندن را یاد بگیری وقتی برگشتم یک هدیه خوب برایت می آورم من هم قبول کردم که قرآن و نماز را تا برگشتن او خوب یاد بگیرم. طی مدتی به عشق برگشتن پدر به خواندن نماز و قرآن مسلط شدم، اما آن روز آخرین دیدار بود چرا که من از سال 63 تا اکنون به عشق آمدن پدر هنوز منتظر و چشم به راه بوده ام.

شهید برونسی بینش سیاسی بالایی داشت

در زمان ریاست جمهوری بنی صدر، پدر به ما شعار مرگ بر بنی صدر یاد داده بود، آن زمان هیچ کس جرات نمی کرد این حرف را بیان کند اما شهید برونسی بینش سیاسی بالای داشت، مادرم از پدر ایراد می گرفت که بنی صدر رئیس جمهور است و نباید این حرف را زد اما پدر در جواب او می گفت: بنی صدر مخالف امام خمینی است. این شعار دیگر لفظ کلام ما شده بود و با وجود نگرانی های مادر، اما در بازی های کودکانه هم مرگ بر بنی صدر می گفتیم.
با خون گلویش روی خاک نوشت لبیک یا خمینی، جانم زهرا
اخلاص و لقمه های حلال تاثیر خود را روی پدرم گذاشته بود و ولایت پذیری پدرم از امام خمینی(ره) به اندازه محبت او به حضرت فاطمه زهرا(س) بود، همرزمانش برای مادرم نقل کرده اند که پدر در جبهه پس از اصابت گلوله به گلویش، با خون خود روی خاک نوشت دورود بر خمینی، جانم زهرا(س). شهید برونسی با این کار ارادت خود را به حضرت امام (ره) نشان داده است،  در بیشتر عملیات ها پدرم سربند لبیک یا خمینی و یا زهرا را به همراه داشته که در عملیات بدر سربند لبیک یا خمینی به پیشانی اش بوده که پیکرش هم با همین سربند پیدا شد.

 


در دوران حیات علاقه عجیبی به آقا داشت


پدرم حضرت آقای خامنه ای را خیلی دوست داشت و علاقه عجیبی داشت و با ایشان خاطره هایی هم داشته، در وصیت نامه اش در ارتباط با ایشان از عشق و علاقه اش می گوید و ایشان را با نام "سید علی عزیز خودم" خطاب می کند که در فیلم و مصاحبه هایش مشخص است. در وصیت نامه اش خطاب به همسرش نیز نوشته است، "همسرم از وقتی من با این سربند فاطمه و نائب بر حق امام زمان آشنا شدم به خصوص از وقتی که با شاگرد ایشان آقای آیت الله خامنه ای عزیزم آشنا شدم، هدف من عوض شده، اینها هستند که استقامت کردند در راه خدا و ثابت کردند که دین خدا را باید یاری کرد..."
اکنون گویا سری در بازگشت پیکر شهید برونسی همزمان با شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) وجود دارد، پیکر شهید برونسی یک دنیا پیام است شاید برای یاری آقا آمده برای لبیک به این عمار، کسی نمی تواند سر ایشان را فاش کند تجزیه و تحلیل آن خیلی سخت است. هر کس تحلیل خاص خود را دارد. اما پیکر شهید برونسی هدیه ای از حضرت زهرا(س) بود که در ایام فاطمیه پیدا شد و در روز شهادت حضرت زهرا(س) در بهشت رضا به خاک سپرده شد.
مردم مشهد هر ساله با شور و حال خاصی برای حضرت زهرا(س) عزاداری می کنند اما امسال آنقدر اجتماع عظیمی به عشق دیدن فرزند زهرا جمع شده بودند که بسیار قابل توجه بود، تمام رسانه ها این مراسم را خوب پوشش دادند اما انتظار می رفت که رسانه ملی ویژه تر به این موضوع بپردازد.


بدون انجام آزمایش هم می دانستیم پیکر پدرمان بازگشته است


روز اول که سردار باقرزاده رئیس کمیته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح آمدند منزل ما، حامل پیامی بودند گفتند پیکر شهید برونسی را پیدا کرده ایم اما یکی از برادرانم با این استدلال که شهید برونسی گفته بود من بر نمی گردم، پیکر پیدا شده را به عنوان پیکر پدر قبول نداشت، هر چند که این موضوع در یک خانواده 9 نفره می تواند پیش آید، اما پس از آنکه آزمایش DNA انجام شد و پیکر را دیدیم برادرم مطمئن شد که این پیکر پدر است و حسابی از گفته خود پشیمان شد اما متاسفانه تعدادی از سایت ها و خبرگزاری ها در این باره دورغ نوشتند و وانمود کرده اند که ما پیکر را قبول نکرده ایم.
خواهر کوچکترم پس از پیدا شدن پیکر و در زمان انجام آزمایش، خواب دیده بود، در خواب پدرم به خواهر کوچکم زینب گفته بود شما چرا اینقدر طول می دهید، من خودم آمدم.مادرم هم در عالم رویا یا خواب دیده بود که پیکر پدر را می خواهند غسل دهند، شهید برونسی گفته بود من به غسل نیازی ندارم. اما برای اینکه مقداری شک و تردید برطرف شود تصمیم گرفتیم آزمایش دهیم که قطعیت موضوع روشن شد.


مهم ثابت قدم بودن در خط ولایت فقیه است


به لطف خدا و عنایت شهید بزرگوار، عشق به ولایت در تک تک اعضای خانواده شهید برونسی وجود دارد و همه با عشق به رهبری در خط ولایت فقیه هستند. در وصیت شهید برونسی هم آمده که راهی که رفتم با ولایت بود که ثابت قدم ماندم زیرا مهم ثابت قدم بودن و ماندن است.

وصیتنامه سردار شهید عبدالحسین برونسی

بسم رب الشهدا و الصديقين
درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درو همه انسانهاي محرور در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب اين امام عزيزمان اين فرزند فاطمه سلام‌الله عليها و اين امام نائب بر حق امام زمان عجل‌الله تعالي فرجه الشريف و اين يادگار رسول گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلم و اين يادگار همه انبيا واين عزيزي كه همه ما را از بدبختي و بي‌چارگي نجات داد و به راه راست هدايت كرد و درود همه انسان‌ها و درود همه ملائكه‌هاي مقرب خدا بر اين چنين رهبري و اين چنين معلمي و نائب برحق امام زمان يعني حضرت امام خميني.
وصيتي است كه به خانواده عزيزم و به رهروان راه حق و حقيقت و آنچه كه مي‌گويم از صميم قلب و با چشم باز اين راه را پيموده‌ام و ثابت قدم مانده‌ام و اميدوارم كه اين قدم‌هايي كه در راه خدا برداشته‌ام خدا آنها را قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات بدهد.
فرزندانم خوب به قرآن گوش كنيد و خودتان را به قرآن متصل كنيد و اين كتاب آسماني را سرمشق زندگيتان قرار بدهيد. بايد از قرآن استمداد كنيد و بايد از قرآن مدد بگيريد و متوسل به امام زمان باشيد ولي فرزندان من، بايد به اينهايي كه مي‌گويم شما خوب عمل كنيد اين تكليفي است برعهده شما.
نگوييد آنان را كه كشته مي‌شوند در راه خدا مردگانند بلكه زنده‌اند ايشان، ولي شما در نمي‌يابيد...
و هر آينه فرزندانم خدا شما را به اين آيات قرآن آزمايش مي‌كند حواستان جمع باشد، خيلي خوب جمع باشد و هميشه آيات قرآ» را زمزمه بكنيد تا شيطان به شما رسوخ پنهاني نكند.


(همسرم) از وقتي من با اين فرزند فاطمه سلام‌الله عليها نائب بر حق امام زمان آشنا شدم و بخصوص از وقتي كه با شاگرد ايشان آقاي [آيت‌الله] خامنه‌اي عزيز آشنا شدم هدف من عوض شد.
... اينها هستند كه استقامت كردند در راه خدا، ‌و ثابت كردند كه د ين خدا را بايد ياري كرد و به آنها، ملائكه‌هاي آسمان و ملائكه‌هاي مقرب خدا و فرشتگان خدا نازل شده.
آنها را بشارت داند، به كجا بشارت دادند؟ به همانجايي كه انبيا خدا يعني به بهشت بشارت دادند. اين بشارتي است كه از طرف خدا مأموريت پيدا مي‌كند به وسيله فرشتگان كه به اين شهيدان راه خدا موقعي كه از مركبشان مي‌فتند و در راه خدا شهيد مي‌شوند، مي گويند ديگر از گذشته خود هيچ حزن و اندوهي نداشته باشيد. شما را به همان بهشت انبياء وعده مي‌دهيم.
پس فرزندانم، تلاش بكنيد اين فرزندان اسلام اي همه انسان‌ها تلاش كنيد تا مشمول صلوات و رحمت خدا قرار بگيريد. اگر شما مشمول رحمت و صلوات خدا قرار بگيريد. به هيچ بن‌بست و گمراهي برنخواهيد خورد.
حق را دريابيد و پيش برويد اين قرآن است. اين پيام خدا است. و اين رسالت خداست و اين رسالت همه انبيا خداست بايد هجرت كنيم.
رسول هدا مي‌فرمايد: اين زندگي دنيا به منزله اين است كه انسان انگشت خودش را به آب دريا بيندازد و بالا بكشد چقدر از آب دريا برداشته‌ايد؟ شما آيا به اين رسيده‌اي كه چقدر از آب دريا برداشته‌اي؟ بايد شما خوب توجه كنيد دنيا به منزله آخرت اين جور است.
... انسان بايد بفهمد كه عالم آخرت چقدر بزرگ است و نعمت‌هايي كه در آنجا براي رهروان راه انبيا هست و به حرف و به زبان و به گفته،‌ هيچ‌كسي نمي‌تواند توصيف آن‌ها را بكند. اين چند روزه دنيا، قابل آن نيست كه شما به گمراهي برويد و به اين طرف و آن طرف بزنيد.
فرزندانم شما را به نماز و شما را به اقامه نماز سفارش مي‌كنم همان سفارشي كه لقمان به فرزندش كرد كه نماز را به پا داريد امر به معروف و نهي از منكر كنيد.
فرزندان عزيزم، از قرآن مدد بجوييد و از قرآن سرمشق بگيريد تا به گمراهي كشيده نشويد، اين هدف قرآن است و اين هدف همه انبياء خداست. من كه اين آيات را براي شما مي‌خوانم از صميم قلب مي‌خوانم. چند شب ديگر به طرف دشمن روانه مي‌شوم و اگر برنگشتم اميدوارم كه شما به قرآن بپيونديد و به اين وصيت‌هايي كه مرن كردم عمل كنيد و من هنوز هم صحبت دارم. بايد به شما تذكر بدهم. اي فرزندانم، باز شما را به قرآن توصيه مي‌كنم، هيچ راهي بهتر از راه قرآن نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:10  توسط حسین راستگو  | 

سردار شهید حاج خلیل مطهر نیا

آیا تو در آن معرکه ای که صفیر گلوله هاو تیر مستقیم

 تانکها نفس میبرند کسی را از (خلیل مطهرنیا) آرامتر

 دیده ای ؟! من ندیده ام .
سید شهیدان اهل قلم - شهید سید مرتضی آوینی
.
.
.

مختصری از زندگی نامه و وصیتنامه سردار

      سردار شهيد خليل مطهرنيا در مهرماه 1338 در خانواده اي مذهبي در روستاي علي آباد از توابع شهرستان جهرم چشم به جهان گشود. دوران پرنشاط کودکي او با اندوه مرگ پدر مهربانش قرين گشت و در زماني که نهال وجود او اولين آوازهاي رويش را سر مي داد در عزاي پدر نشست و از بهترين تکيه گاه عاطفه بي نصيب ماند. در طول زمان تحصيل به کارهاي مختلفي نيز اشتغال داشت و مخارج زندگي و تحصيل خود را از دسترنج خويش حاصل مي کرد.
    شهيد مطهرنيا پس از گذران دوران تحصيل ابتدايي و راهنمايي در سال 1357 و در بحبوحه پيروزي انقلاب موفق به اخذ ديپلم شد و يک سال بعد يعني در سال 1358 بعد از انصراف از دانشگاه (که در جريان انقلاب فرهنگي موقتا تعطيل شده بود) به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي جهرم درآمد. شهيد مطهرنيا که در دوران انقلاب در مبارزات مردمي در شهرستان جهرم از جمله تسخير ژاندارمري و شهرباني و پادگان ارتش نقش فعالي داشت بعد از انقلاب از بنيانگذاران اصلي بسيج و تشکيل دهندگان گروه هاي مقاومت اين شهرستان بود. بعد از شروع جنگ تحميلي نيز از جمله کساني بود که رهسپار جبهه هاي حق عليه باطل شد و تا زمان شهادتش تقريبا در تمام عمليات ها شرکت فعالانه داشت. در عمليات رمضان به عنوان فرمانده گردان و بعد از آن به سمت فرماندهي طرح و عمليات لشکر المهدي(عج) منصوب گرديد و تا زمان شهادت در اين سمت باقي ماند.
    وي در حال گذراندن دوره فرماندهي در تهران بود که عمليات کربلاي 5 شروع گرديد و به محض اطلاع خود را به جبهه رساند و در اين عمليات شرکت کرد. شهيد مطهرنيا که در عمليات هاي مختلف بارها به شدت مجروح شده بود سرانجام در تاريخ 9/11/65 در حالي که مانند آقايش اباعبدالله الحسين(ع) سر بر بدن مطهر نداشت به ديدار حضرت دوست شتافت. خاک لاله خيز شلمچه و عمليات کربلاي 5 يادمان پرواز ملکوتي اين عاشق واصل است. پيکر مطهر شهيد سحرگاه پنجشنبه 19/11/65 در شهر قهرمان پرور جهرم تشييع و در کنار ديگر همرزمانش به خاک سپرده شد.
    شهيد مطهرنيا در سال 1361 ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند به نام هاي سجاد و فاطمه مي باشد که در وصيتنامه خويش درباره فرزندش سجاد خطاب به همسرش مي نويسد؛ فرزندم سجاد را با اخلاق نيکو و صفات پسنديده تربيت نما و با خودت عهد کن که او را در راه اسلام فدانمايي. در نامه اي ديگر شهيد به فرزندش اين گونه وصيت مي کند؛ هيچ وقت به خاطر مقام و مال و ثروت به ديگران احترام نگذار. پشتيبانت خدا باشد و اميدت به تلاش و کار خود.
    شهيد مطهرنيا با قرآن و نهج البلاغه و با ائمه معصومين عليهم السلام مؤانستي خاص داشت و شور عشق فرزند زهرا، خميني کبير، چنان در تار و پودش ريشه دوانده بود که در اين باره مي نويسد؛ خداوند به شما منت نهاد و اين چنين رهبري را به سوي شما گسيل داشت تا به پيروي از مکتب اسلام اين چنين از خود دفاع کنيد و بر ظلم و باطل بشوريد که به سعادت برسيد.
    در پايان، قسمتهايي ديگر از وصيتنامه شهيد را زمزمه مي کنيم: خداوندا تو را شکر مي کنيم که مرا از سرگرداني ها و پوچي هاي دنيا و زندگي بيرون آوردي و به راه مستقيم هدايت و رهنمون ساختي. لذت نعمات ابدي و جاودانيت در آخرت را که در قرآن کريم ذکر کرده بودي هر روز مرا از گسستن و شکستن قفسه دنيا و عروج به مقام قدس احديت آ ماده تر مي سازد.
منبع:آرام ترین سردار
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 7:10  توسط حسین راستگو  | 

سردار شهید ابراهیم باقری زاده

  محل تولد : کازرون                                                             

مسئولیت : فرمانده گردان امام رضا(ع) 

تاریخ شهادت : 19/10/65  

محل شهادت:محور شلمچه عملیات کربلای 5

 

معلوم بود دلش اینجا نیست . بعد از شهادت محسن آرام و قرار نداشت . چیزی در سینه اش سنگینی می کرد . می گفت : داغی که بعد از عملیات فاو بر دلم نشست هنوز شعله می کشید که بعضی از دوستانم راه خودشان را گرفتند و رفتند . ما از قافله عقب ماندیم حاجی . سینه ام دارد منفجر می شود . می ترسم آخر عقب بمانیم و به خیل این شهدا نرسیم . می ترسم فردا فرمانده گردان امام رضا «علیه السلام»راست راست بین خانواده های شهدا قدم بزند و آب هم از آب تکان نخورد . آه رضا جان قربان غریبیت آقا .... وبعد بغض غریبی کردقطره ای اشک بر گو نه هایش غلتید . از یک طرف چشم به عملیات فردا دوخته بود و ازطرف دیگر دل وجانش د رزیرگنبد طلایی رضا «علیه السلام» پرپرمیزد.

فردای عملیات اولین خبری که مثل موج انفجار توی منطقه پیچید ، خبر شهادت ابراهیم بود . تلاش بچه ها برای پیدا کردن پیکرمطهرش بی نتیجه ماند . به گمانم باز مثل دفعه پیش پلاکش را دور انداخته بود . اما چند روز بعد همه چیز تمام شد . خبر ابراهیم را از مشهد آوردند ......

بگذار خیلی ها خود را به ندیدن و نشنیدن بزنند . بگذار چشمهای ظاهر بین خیلی ها این کرامات را نا دیده بگیرند . باور کنید بچه های ستاد معراج هم باورشان نمی شد که تابوت فرمانده گردان امام رضا «علیه السلام» را باشهدای مشهد مقدس اشتباه بگیرند . به هر حال اشتباه یا درست پیکر چاک چاک ابراهیم به مشهد رسیده و ضریح مطهر آقا را هفت بار طواف کرده بود و اگر پیگیری بچه های لشکر نبود او برای همیشه د رجوار قبر آقا و مولامون امام رضا «علیه السلام» آرام می گرفت .

 

فرازی از وصیت شهید بزرگوار :

ستاد مقاومت مساجد را همیشه گرم نگه دارید و نماز دشمن شکن جمعه و جماعات مسلمین ، دعاهای توسل و کمیل ، دیدار از خانواده های شهدا و مفقودین و همچنین دیدار از معلولین و مجروحین را فراموش نکنید ، اگر خدای ناکرده یک روز بیاید که شما این مکانهای مقدس را خالی بگذارید ودر صحنه نباشید دشمن پیروز خواهد شد .

 

به شادی ما شهدا هم شاد باشید واین کار را در نظر بگیرید که همین شهدا وادامه دهندگان راه شهدا هستند که دشمنان اسلام را به گریه انداخته اند وپشت آنها را به خاک رسانده اند و آنها را از رسیدن به اهداف پلیدشان نا امید کرده اند .

                                                                                                      التماس دعا

برگرفته مرجع فرهنگی شهیدان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 14:2  توسط حسین راستگو  | 

راحت طلبی تا چه حد؟؟؟؟؟

سلام.این  سخنان پدر ((حامد پور محمدی )) است.برام خیلی جالب بود.حتما ببینید.لینک های مختلفش رو گذشتم.

سخنان شنیدنی پدر حامدپورمحمدی(تصویری)

سخنان شنیدنی پدر حامد پورمحمدی(تصویری)

سخنان شنیدنی پدر حامد پورمحمدی(تصویری)

اینم فایل صوتی آن:

 سخنرانی شنیدنی پدر حامد پورمحمدی(صوتی)

 

راستی چرا باید این جور اتفاقاتی تو دانشگاه اتفاق بیفتد؟آیا قضایا ما را به چه سمتی می برد؟ آین تظاهرات برای مردم مصر برای چه بود؟ این تحریف ارزش ها به چه معنی است؟ آیا  ماباید ساکت باشیم؟....

عبد الله بن عمر(فرزند خلیفه دوم) فردی بود که در زمان امام علی درهیچ مورد اظهارنظر نکرد .یاد سخن امام علی (ع)افتادم.به ایشان گفتند که نظرتان درباره ی عبد الله بن عمر چیست؟

امام فرمود:<< او حق را ذلیل کرد وبه باطل کمک نکرد.>>

چه سخن زیبایی.ما درجامعه قشر خاکستری زیادی داریم.دراین مدت با بسیاری  از اونها برخورد کردم.خیلی از اونها شاید موافق اسلام ونظام وخیلی از ارزشها باشند.اما چه می شد که درجامعه ارزش ها گوشه نشین میشوند؟....

جواب این سوال همان پاسخ خوارشدن ارزش ها در زمان امام علی است؛یاری نکردن حق

امام خامنه ای  سخن دردناکی می فرمایند:

 «اگر دیدید بعد از50سال از رحلت پیامبر امام حسین به مضبح رفت این اتفاق میتواند در زمان ما خیلی زودتر اتفاق بیفتد..خیلی زودتر این ها ارزش ها به مضبح برود....»

سخن دردناکی است.قرآن میگویدخود رامجهز کنید که دشمنان از شمابترسند.پس  درجامعه باید قوی بود تا پستی ها رونیایند.ارزش ها گوشه نشین نشوند.اما  باید هر لحظه به دنبال زنده شدن ارزش ها باشیم.مردم ما الکی کشته نشدند.امام حسین به یادزنده کردن عزت ارزش هابود.آیا اگر تجملات,پستی ها روی کارآمد ما جوابی به امام حسین میتوانیم بدهیم.

نه.

ارزش ها را جوانها وملتی زنده کرد که برای ارزشها ایستاد .به خود فکرنکردند.امام رابرسر کارآوردند.آیا این ها بودند یامشتی که گرفتار تجملات وموقعیت یا ترس وآبروی خوبودند.معلام است ؛گروه دوم که نمی توانستند حق راعزیز کنند.مگر با خالی کردن صحنه امام حاکم میشد.نه ملت ایستاد.وقت گذاشت.تلاش کرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:38  توسط حسین راستگو  | 

ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند !
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:19  توسط عارف جهانشاهی  | 

کبوتر پر کشیده

هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز این آسمان شب زده غرق ستاره هاست

وفات دانشجو و یار دبستانی دیروزمان

حامد نور محمدی

 دانشجوی رشته زیست شناسی ۸۸ از استان لرستان  را به خانواده ی محترم و همه ی پیروان شهیدان تسلیت عرض می نماییم

جمعی از دانشجویان صنایع غذایی اتوبوس شهید باقری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 16:10  توسط سید ایوب خادمی  |